شهدای بروجرد
لینکهای سریع سایت شمع زینب
دیگر بخشها
امکانات سایت
بخش خبری
مطالب سایت
بخش کاربری
اخبار شهرستان بروجرد
انتخاب زبان نمایش :

English Farsi

اطلاعیه
[ اطلاعیه ]

·سايت محسن سازگارا ضدانقلاب فراري هك شد
·اعتراف ريگي در حمايت آمريكا
·نجواهای دلتنگی (یارقیه)
·انا لله و انا الیه راجعون
·این عمار ؟؟ (دانلود) +عکس
·پیاده روی به مناسبت عید غدیر
·شعر غدیر
·فراخوان جنبش سبز علوي
·ویژه نامه ولادت امام هادی(ع)
شناسه :
نام اصلي:
ايميل:
تايپ مجدد:
گذرواژه:
تايپ مجدد:
کد امنيتي
 
ارشيو پيغام کوتاه   

 

  PHP-Nuke
تعداد اخبار : 2 مورد
  فرهنگ ایثاروشهادت
تعداد اخبار : 15 مورد
  موضوعاتی در مورد نماز
تعداد اخبار : 1 مورد
  از ولادت تا شهادت
تعداد اخبار : 2 مورد
  روایت وحدیت
تعداد اخبار : 4 مورد
  اطلاعیه
تعداد اخبار : 29 مورد
  نشانه‏هاي ظهور امام
تعداد اخبار : 7 مورد
  سونی اریکسون
تعداد اخبار : 3 مورد
  دانلود فایل
تعداد اخبار : 5 مورد
  نرم افزارموبایل
تعداد اخبار : 3 مورد
  فرقه شیاطین
تعداد اخبار : 2 مورد
  کرامات اهل بیت(ع)
تعداد اخبار : 1 مورد
  دانلود کتاب گوناگون
تعداد اخبار : 0 مورد
  خاطرات دفاع مقدس
تعداد اخبار : 0 مورد
 
شمع زینب(س),سایت اردتمندان به, بانوی شجاعت واسوه صبر: فرهنگ ایثاروشهادت

جستجو پیرامون این موضوع:    
[ برگشت به صفحه اصلی | انتخاب موضوع جدید ]

entry تا آخرين شهيدي که در عراق باشد، کمک ميكنيم



سالم جبّار حسّون، از عشاير عراق بود که با برادرش سامي، پول مي‌گرفتند و در کار تفحص شهدا کمکمان مي‌کردند.
چند وقتي بود که سالم را نمي‌ديدم. از برادرش سراغش را گرفتم. به عربي گفت: «سالم، موسالم؛ سالم مريض است.»
گفتم: «بگو بيايد براي شهدا کار کند، خدا حتماً شفايش مي‌دهد.» صبح جمعه بود که در منطقه هور، يک بلم عراقي به ما نزديک شد. به ساحل که رسيد،‌ ديدم سالم، از بلم پياده شد و افتاد روي خاک. گفت: «دارم مي‌ميرم.» به شدت درد مي‌کشيد. فقط يک راه داشتم. گذاشتيمش توي آمبولانس و آمديم طرف ايران. به او گفتم خودش را معرفي نکند. از ظهر گذشته بود که رسيديم به بيمارستان شهيد چمران سوسنگرد. دکتر ناصر دغاغله او را معاينه کرد. شکم سالم ورم کرده بود. دکتر دستور داد سريع او را به اتاق عمل ببرند. سالم به گريه افتاد، التماس مي‌کرد که «من غريبم، کسي را ندارم. به من دارو بدهيد، خوب مي‌شوم.» فکر کرديم شايد دکتر در تشخيص خود اشتباه کرده. برديمش بيمارستان شهيد بقايي اهواز. چند ساعتي منتظر مانديم، اما از دکتر کشيک خبري نبود. بالاخره دکتر رسيد. همان دکتر دغاغله بود! گفتم: «دکتر، ما فکر کرديم شما در تشخيص اشتباه کرديد، از دستتان فرار کرديم. ولي ظاهرا اين مريض قسمت شماست.» دستور داد او را به اتاق عمل ببرند. سالم به اتاق عمل رفت و من هم رفتم طرف شلمچه دنبال کارهايم. به کسي هم نگفته بوديم که يک عراقي را اينجا بستري کرديم. من بودم و يک پاسدار عرب‌زبان اهوازي، به نام عدنان.

بعد از 48 ساعت از شلمچه برگشتيم اهواز. وارد بيمارستان که شدم، ديدم توي حياط دارد راه مي‌رود. گفتم: «سالم، ديدي دکترهاي ما چه خوب هستند و چه مردم خوبي داريم.» زد زير گريه. گفت: «وقتي دکتر مرا عمل کرد، آقايي آمد بالا سرم و گفت بلند شو برو توي بخش بخواب. ناراحت شدم، سرش داد کشيدم که آقا من شکمم پاره است! آن آقا دست به سرم کشيد و گفت بچه‌ها بياييد دوستتان را داخل بخش ببريد. عده‌اي جوان دورم را گرفتند که گويي همه‌شان را مي‌شناسم. به من گفتند اينجا اصلاً احساس غريبي نکن. چون تو ما را از غربت بيرون آوردي، ما هم تو را تنها نمي‌گذاريم. آنها تا چند لحظة پيش کنار من بودند!»

... از آن روز، سالم به‌کلي عوض شده بود. مي‌گفت: «تا آخرين شهيدي که در خاک عراق مانده باشد، کمکتان مي‌کنم.» خالصانه و با دقت کار مي‌کرد. بعثي‌ها دخترش را کشتند تا با ما همکاري نکند، اما هميشه مي‌گفت: «فداي سر شهدا!»


گفتم: «بگو بيايد براي شهدا کار کند، خدا حتماً شفايش مي‌دهد.»

ادامه اين مطلب 41 بار بازديد شده

author نوشته : admin date تاریخ : پنجشنبه، 6 اسفند ماه ، 1388 hitنظرات

entry آهاي، کفشاي منو کجا مي بري؟


مقر آموزش نظامي بوديم !
ساعت سه نصف شب بود پاسدارا آهسته وآروم اومدند دم در سالن ايستادند . همه بيدار بوديم و از زير پتوها زير نظرشون داشتيم .اول، بدون سروصدا يه طناب بستند دم در سالن. مي خواستند ما هنگام فرار بريزيم روي هم .

طنابو بستند وخواستند کفشامونو قايم کنند، اما از کفش اثري نبود. کمي گشتند ورفتند کنار هم . در گوش هم پچ پچ مي کردند که يکي از اونا نوک کفشاي "نوري" رو زير پتوي بالا سرش ديد. آروم دستشو برد طرف کفشا . نوري يه دفعه از جاش پريد بالا . دستشو گرفت، وشروع کرد داد و بيداد : " آهاي دزد، آهاي ! کفشامو کجامي بري ؟ بچه ها ! کفشامو بردند !"


پاسدار گفت : " هيس !هيس! ، برادر ساکت !، ساکت باش منم " اما نوري جيغ ميزد وکمک مي خواست . پاسدارا ديدند که کار خيلي خيطه، خواستند با سرعت از سالن خارج بشند ، يادشون رفت که طناب دم دره، گير کردند به طناب وريختند رو هم. بچه ها هم رو تختا نشسته بودند و قاه قاه مي خنديدند.

ادامه اين مطلب 42 بار بازديد شده

author نوشته : admin date تاریخ : پنجشنبه، 6 اسفند ماه ، 1388 hitنظرات

entry بوسه گاه امـام حسـين(ع)

emam  بوسه گاه امام حسین, رقیه,

چشم­هايش از شادي مي­درخشيد.
دستم را ميان دستانش گرفت و گفت: ديشب خواب امام حسين (عليه السلام) را ديدم که سوار بر مرکب به طرف مهران مي­آمد. وقتي به مقرّمان رسيدند پياده شد و بازوي بچه ­هاي گردان را بوسيد. يک دفعه بين بچه­ ها غوغايي شد. در آن لحظه آقا به طرفم آمد و مرا در آغوش گرفت و اين بازويم را بوسيد. سپس دست مبارکش را به طرف من آورد و مهري را در دستم قرار داد و فرمود: «محسن جان، به پاداش شرکت در آزادي مهران اين تربت را به تو مي­دهم». خواب محسن عاشوري پس از گذشت ساعتي از عمليات تعبير شد. بالاي سرش رفتم، ديگر آرام گرفته بود.

ادامه اين مطلب 105 بار بازديد شده

author نوشته : admin date تاریخ : پنجشنبه، 1 بهمن ماه ، 1388 hitنظرات

entry اعزام غواص ممنوع؟؟؟


فروردین سال ۱۳۶۵در مقر شهید محمد منتظری، از مقرهای تیپ ۴۴قمربنی هاشم (ع) در نزدیکی سوسنگرد بودیم. هواپیماهای جنگی دشمن برای حمله به عقبه جبهه ایران به پروازدرآمده بودند.وضعیت قرمز اعلام شد وتمام چراغها وروشنایی ها خاموش شد تاهواپیماهای دشمن نتوانند دید داشته باشند وجایی را بزنند.
در ادامه>>>

ادامه اين مطلب 82 بار بازديد شده

author نوشته : admin date تاریخ : شنبه، 7 آذر ماه ، 1388 hitنظرات

entry اعتراف نامه شهید علمدار-10قانون

اعتراف نامه شهید علمدار

قانون اول:

 بارالها، اعتراف می کنم از اینکه قرآن را نشناختم و

 به قرآن عمل نکردم. حداقل روزی ده آیه قرآن

را باید بخوانم.اگر روزی کوتاهی کردم و به

هر دلیلی نتوانستم این ده آیه را بخوانم روز بعد باید حتماً

یک جزء کامل بخوانم.

تاریخ اجراء 4/5/69 

قانون دوم:

پروردگارا! اعتراف می کنم از اینکه نمازم را بی معنی خواندم و

حواسم جای دیگری بود، در نتیجه دچار شک در نماز شدم.

 حداقل روزی دو رکعت نماز قضا باید بخوانم.

اگر روزی به هر دلیلی نتوانستم این دو رکعت نماز را بخوانم،

روز بعد باید نماز قضای یک 24 ساعت (17 رکعت) بخوانم . 

 تاریخ اجراء 11/5/69 

قانون سوم:

 خدایا! اعتراف می کنم از اینکه مرگ را فراموش کردم و تعهد کردم مواظب اعمالم باشم ولی نشدم. حداقل هر شب قبل از خواب باید دو رکعت نماز تقرّب بخوانم.اگر به هر دلیلی نتوانستم این دو رکعت را بجا بیاورم روز بعد باید 20 ریال صدقه و 8 رکعت نماز قضا بجا بیاورم.  

 

ادامه اين مطلب 82 بار بازديد شده

author نوشته : admin date تاریخ : جمعه، 29 آبان ماه ، 1388 hitنظرات
 
سر افرازان
نظر شما درباره فعالیت سایت چیست؟

خیلی عالیه
میتونه بهتر باشه
جای کار داره
بهترینه
نظری ندارم!



نتایج
نظرسنجی ها

تعداد آراء: 43
نظرات : 1
شبکه یک
شبکه دو
شبکه سوم
شبکه چهار
شبکه تهران
شبکه آموزش
شبکه خبر
شبکه قرآن
شبکه PressTV
شبکه جام جم 1
شبکه جام جم 2
شبکه جام جم 3

شمع زینب(س),سایت اردتمندان به, بانوی شجاعت واسوه صبر






تمام لينك ها


لينكستان

سایت یا غریب


روضه – سبکی نو در طراحی مذهبی


حضرت آیت الله العظمی بروجردی (ره)


gerdab


سر افرازان- وب تخصصی شهدا


خادم الشهدا شهید گودرزی


حریم یاس


طراحان مذهبی


سایت مداحان


بچه هاي قلم


 
PageRank
 Bookmark and Share
 Msn bot last visit powered by MyPagerank.Net





Powered by shamezeinab